لیلی نام تمام دختران زمین است...

خدا مشتی خاک را بر گرفت.

می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و

لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی!

لیلی زیر درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

گلها انار شدند ، داغ داغ ، هر اناری هزار دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، بی تاب بودند ، توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود ، دانه ها بی تابی کردند.

انار ناگهان ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید .

لیلی انار ترک خورده را خورد ، این جا بود که مجنون به لیلی اش رسید .

در همین هنگام خدا گفت : راز رسیدن فقط همین است ،

فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.

خدا انگاه ادامه داد : لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من ،

ماجرایی که باید بسازیش .

شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت : لیلی شدن ،

یک اتفاق است ، بنشین تا اتفاق بیفتد.

آنان که سخن شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

اما مجنون بلند شد ، رفت تا لیلی اش را بسازد ......

خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن است .

شیطان گفت: آسودگی ست ، خیالی ست خوش .

خدا گفت : لیلی ، رفتن است . عبور است و رد شدن.

شیطان گفت : ماندن است و فرو در خویشتن رفتن .

خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت : لیلی خواستن است ، گرفتن و تملک کردن .

خدا گفت : لیلی سخت است ، دیر است و دور از دسترس است .

شیطان گفت : ساده است و همین جا دم دست است ............

و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود !!!!!!!

لیلی های ساده ی این جایی ، لیلی هایی نزدیک لحظه ای .

خدا گفت : لیلی زندگی است ، زیستنی از نوعی دیگر .

چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید ومی دانست که

لیلی تا ابد طول می کشد .

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است ، اما ماند ،

چشم به راه و منتظر ، هزار سال .

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد ، مجنون نیامد ،

مجنون نیامدنی است .

خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست ،

چراغانی دلش را ، چشم به راهی اش را...

خدا به مجنون می گفت : نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.

خدا ثانیه ها را می شمرد ، صبوری لیلی را .

عشق درخت بود ، ریشه می خواست ، صبوری لیلی ریشه اش شد .

خدا درخت ریشه دار را آب داد ، درخت بزرگ شد ،

صدها شاخه ، هزاران برگ ، ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد ، مردم خنکی اش را فهمیدند ،

مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند .

لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید ، مجنون هرگز نمی آید .

مجنون نیامدنی است ، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.

لیلی قصه اش را دوباره خواند ، برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد .

لیلی گریست و گفت : کاش این گونه نبود.

خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد !!!!!!

لیلی !! قصه ات را عوض کن.

لیلی اما می ترسید .

لیلی به مردن عادت داشت .

تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.

خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد ، دنیا لیلی زنده می خواهد .

لیلی آه نیست ، لیلی اشک نیست .

لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست ، لیلی زندگی است .

لیلی !! زندگی کن !!!!!!!!!!

 

 عرفان نظر آهاری


/ 9 نظر / 31 بازدید
نفسی

[لبخند][قلب][ماچ]

مريم

سلام صدف گلي... وب تو هم بي همتاست... مرسي بابت لطفي كه بهم داشتي...[ماچ]

فاطمه

وب سایت واقعا عالی داری واز خوندن مطالبش واقعا لذت بردم.وبابت نظرت ممنون[گل][قلب][قلب]

فاطمه

وب سایت واقعا عالی داری واز خوندن مطالبش واقعا لذت بردم.وبابت نظرت ممنون[گل][قلب][قلب]

بهار

اگه همه ی مالیلی هستیم پس مجنون هاکجان؟؟؟[نیشخند]

بهار

چه کنیم دیگرمااینم[نیشخند] مجنون هازیادن ولی... به پای مجنون اصلی داستان نمیرسند....[ناراحت]

نازی

خووووبیم، صدف ما چطوره؟[عینک][مغرور]

مريم

سلام صدف جوووون زيبا بود مثل خودت[ماچ]

مرصاد

مرسی خیلی زیبا بود تا تهش خوندم